العلامة المجلسي
331
حياة القلوب ( فارسي )
آن جناب تبسّم نمود وگفت : ديگر چنين كارى مكن . گفت : نخواهم كرد « 1 » . واز مزاح صحابه نقل كردهاند كه : سويبط مهاجرى در سفري به نزد نعيمان بدري آمد واز أو طعام طلبيد ، نعيمان گفت : رفقا حاضر نيستند . سويبط ديد كه جمعى مسافران مىآيند ، به نزد ايشان رفت وگفت : غلامي دارم بسيار زبانآور ومىخواهم أو را بفروشم ، اگر گويد كه آزادم از أو قبول مكنيد كه غلام مرا ضايع مىكنيد ؛ پس نعيمان را به ده شتر به ايشان فروخت . مشترىها آمدند وريسمان در گردن نعيمان كردند وكشيدند ، نعيمان گفت : اين استهزا كرده است كه مرا به شما فروخته است ومن آزادم . مشترىها گفتند : ما شنيدهايم خبر تو را واز تو قبول نمىكنيم ؛ وأو را بردند تا آنكه رفقا رفتند وأو را پس گرفتند . چون به حضرت رسول عرض كردند بسيار خنديد . ونعيمان نيز مزاح بسيار مىكرد ، روزى شنيد كه محرمة بن نوفل كه نابينا بود مىگفت : كيست مرا ببرد كه بول كنم ؟ نعيمان دستش را گرفت وآورد أو را در كنار مسجد بازداشت وگفت : بول كن ؛ وخود گريخت ، مردم محرمه را فرياد زدند ودشنام دادند كه : چرا در مسجد بول مىكنى ؟ پرسيد : كي بود آن كه مرا به اينجا آورد ؟ گفتند : نعيمان بود . گفت : با خدا عهد كردم كه چون به أو برسم اين عصا را بر أو بزنم . چون اين خبر به نعيمان رسيد روزى به نزد محرمه آمد وگفت : مىخواهى نعيمان را به تو بنمايم كه عصا بر أو بزنى ؟ گفت : بلى .
--> ( 1 ) . مناقب ابن شهرآشوب 1 / 194 ؛ مستدرك الوسائل 8 / 411 .